در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «نمیدونم باردارم یا نه» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : آدینه و پیام کوتاه و نمیدونم و هتل کالیفرنیا
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
تولد دوباره(بهشت گمشده گذشته) دسترسی پیدا کنید
میگدازد سینه من سینه ام آیینه ی من پس کجا جویم تورا
من که سرتاسر خموشم مست بی اندازه نوشم
پس کجا جویم تورا پس کجا جویم تورا
من که شیدا شدنم محو پیدا شدنم
عابری گم شده در کوی رها شدنم
من که سرتاسر خموشم بسه بی اندازه نوشم
من به خوابی که آدینه دیدم شاعری مرده در سینه دیدم
نغمه ای بر لب این شوق صدا ش...
ادامه مطلب میدونم توی این هیاهوی خرافات و جهت گیری های خالی از اندیشه ممکنه یه سری افراد هزاران برچسب بزنند ولی در مباحث آکادمیک بازشناسی اندیشه و تاریخ علم جای هیچ گونه تعصبات ملی و مذهبی نیست.به بیان دیگر اصلا لفظهیچ جایگاهی ندارد.این نوع نگاه ها اصلا و ابدا زنده نگاه داشتن هویت نیست بلکه تخریب داشته هایمان است.فرا از مساله ی اینکه مولوی و خیام حافظ و کوروش و پورسینا کجایی هستند و اصلا تاریخ تصوف و عرفان و حقوق بشر مرتبط به کدام دوره ی تاریخی و از چه ملتی برخواسته است مهم شناخت خود این تفکرات است.گاهی ما صورت مساله را فدای حل آن میکنیم.لابد توقع داریم دموکراسی ملی هم بر ما حکمرانی کند... ...
ادامه مطلب از این زنــدگی ِ خالی
منو ببــر به اون سالی…
که تــو اسممو پرسیدی …
به روزی که منـــو دیدی !!
_
به پله های خاموشی
که با مــن رو به رو میشی
یه جور زل بزن انگاری
نمیشه چشم برداری !!!
_
منـو بـبر به دنیامو !
به اون دستا که میخـوام و…
به اون شبا که خندونم ..
که تقدیرو نمیــدونـم…
_
از این اشکی که می لرزه
منو ببر به اون لحظه…..
به اون ترانه ی شــادی !
که تو یاد ِ من افتادی !
_
به احساسی که درگیره
به حرفی که نفســگـیـره !!!!
از این دنیا که بی ذوقه
منو ببر به اون موقع !
به اون موقع….
_
منو ببر به دنیامو !
به اون دستا که میخوام و…
به اون شبا که خندونم ..
که تقدیرو نمیدونــــم…
...
ادامه مطلب باز با آن آشفتگی خاص خودم خودم را به خیابان سپردم.مدت ها بود مردم من را با آن پالتوی مشکی و کلاه سیسلی میشناختند.مدلی که تقریبا منسوخ شده بود ولی من در لا به لای سیاهی تاریخ به دنبال عشق خودم میگشتم.قدم زنان روی سنگ فرش پیاده رو در حال ارتباط گرفتن با تاریکی و روشنایی بودم.ناگهان صدایی آمد.آری دوستم مایکل بود.بدون سلام پوزخندی زد.گفت باز که پرسه میزنی.برایم مثل یک منوی رستوران بود.هرگاه مرا می دید مرا به جای مزخرفی دعوت میکرد.از پیشنهاد هایش خسته شده بودم ولی نمیدانم چرا یک نیرویی درونی به من میگفت به کلامش گوش بده.مایکل گفت امشب برایت جایی را سراغ دارم...
ادامه مطلب