پلنگ
پلنگ من، دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زدکه عشق، ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاریکه هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود چه سرنوشـت غم انگیزی، که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می بافت، ولی به فکر پریدن بود پلنگ من، دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زدکه عشق، ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود وحید تاج ...
ادامه مطلب